| من و ذهن بیمارم |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
من به تنهایی دنیا دلسوزم
همه با هم تنهایند
به خدا قسم
که تنهایند و در آن تنهایی همه چشمانشان و همه گوشهایشان به من و امثال من
و چه تنهایی زجر آوری که اساس آن نفرت از من است
این همایش نیست
این تنهاییست
این عین تنهاییست
و تا آن زمان که بر عجز خویش از زمان
و بر عجز خویش از زبان
و بر عجز خویش بر دگران
فائق نیامده اند
همواره تنهایند
و بیش از تنها....عاجز
کسی نیازمند اعترافشان به این تنهایی و عجز نیست
جز خودشان
من بر آن آگاهم و بیش از هر چیز
بیمناک از آن
نمی گویم سیاه روزان
سیاه بختان
یا سیاه دلان
تنهایان خود حرف عمیقیست
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مدتهاست
مدتهاست
که از -شما-ی پنهان جملات به -ایشان- گنگ و قدیمی و محو تبدیل شده اند
تمامی شمایان به تمامی ایشان
| لینک نوشته |
تا به کی دندان فشردن را نهان کردن
و آشکارا -صبورانه
لبخند زدن؟
لبخندم زجری است بر تازیانه زن
اما
ما فاتحان فردای زمینیم -آنسان که دیروز نیز
و شما از آنسوی مرزهای گله ای زیستن
هراسمند فردا بودن
شمسار از گذشته بودن
تازیانه هایتان را به سمت ما رها می کنید
و ما با لبخند
پذیرای تازیانه هایتان هستیم
از آنسو که تازیانه هایتان هم
به مانند خودتان از این مرزها عبور نمی کنند
روزمره می شوند
و روزی در میان خودتان
محو می شوند
| لینک نوشته |
من فکر می کنم که اگر یک بار در برابر کسی برهنه
قرار گرفتی،او تو را پس از آن برهنه می بیند
و تو نیز خود را تا ابد در برابرش برهنه می یابی
،حتی اگر پس از آن هرگز برهنه نباشی
و این هم مثل تمامی قوانین طبیعی شامل استثنایی می
شود
اینکه
او تو را هنگامی که برهنه ای ،برهنه نبیند
یعنی آنقدر تجسم تو ،وقتی برهنه نیستی،دیدگانش را
بپوشاند که تو را در حین برهنگی هم برهنه نبیند
چند شب پیش این اتفاق برای من و پدرم افتاد و نمی
دانم خود این قانون یا استثنایش بود
هر دو در برابر هم به ناگاه برهنه گشتیم
و هیچ کدام از مرزهای طبیعی و انسانی نتوانست جلوی
برهنگی مارا بگیرد
ما از آن لحظه که او در بغلم گریه کرد و من با تمام
اشکهایی که پشت چشمانم و بغضی که در میانه گلویم بود ،با صدایی مقاوم و مطمئن گفتم
"آرام باش،تو همیشه بابای منی"، در برابر هم برهنه گشتیم
تمامی برهنگی ها جسمانی نیست
یکسان هم نیست
و من در عمق برهنگی پدرم ،قلب شکسته اش را دیدم
و او در اوج برهنگی من ،قلبم را که دیگر سال ها بود
صدایش را نمی شناخت ،دید،شنید ،حس کرد و بیشتر قلبش شکست
ما در برابر هم برهنه گشتیم
و
هیچ کدام از
مرزها و حدود طبیعی و انسانی و اخلاقی و اجتماعی نتوانست جلوی این برهنگی را بگیرد
نه مرز پدر –فرزندی،نه مرز سن، نه مرز جنسیت ، نه
مرز تفاوت نسل،تفاوت دیدگاه،..و نه حتی مرز سایر اعضای خانواده
نه دیوارها و درها و پنجره ها و گوش ها و چشم های
هراسان
هیچ کدام نتوانست،
از آنرو که هیچ کدام نتوانست جلوی اشک های پدرم را
بگیرد و هیچ کدام مانع آن نشد که پدرم ، دخترش را ببیند.
تمام دخترش را ،نه فقط آن تکه ای که بیشتر دوست دارد
،بلکه حتی
تکه ای که سالها با گوشه چشم نگاه کرده بود یا از
چشم او دور شده بود و خودش نیز دورش کرده بود
آه
در برهنگی آزادگی هست که در هیچ چیز دیگر نمی یابی
برهنه باش
حداقل با خویش
| لینک نوشته |
چرا به پایان نمی رسم؟
کجای قصه ام؟
قصه گو
صدایت را نمی شنوم
مرا در قصه گم کردی
خواهش می کنم نگو که تمام متن بداهه است :می ترسم
می ترسم
از آنجا که ناگاه حوصله ات سر برود و نقطه سر خط را
بکنی
نقطه .
پایان
می ترسم آدم های داستان را عوض کنی
مکان داستان که دستخوش تغییر است ،به آدم های قصه
رحم کن
اتفاقات قصه بسیارند در اندک زمان و هیچند در زمانی
بسیار
می ترسم تمام آدم های قصه نقششان را ندانند ،فراموش
کنند یا نقش فرعی خسته شوند و برای زودتر تمام شدن قصه ؛نقش اصلی (یعنی من و او
را)هم خط بزنند
اصلا نکند نقش اصلی نیستم؟
وای چقدر در این ذهن بیمار حرف است فکر است و همه
تهی
همه خالی و پوچ جز همانی که قدرت هزار فکر دیگر را به من داده است
همان که تازه پیدایش کردم
قصه گو
هر غلطی می خواهی بکن
فقط
آخر قصه کلاغه به خونش برسه!
| لینک نوشته |
گاه با خود می اندیشم ،کاش از این همه فکر تهی بودم
کاش کالبدی بودم که با هر نسیم در هم می شکست
آن گاه تند بادها دل در من نمی بستند تا با من دست و
پنجه نرم کنند
نمی دانم
گاه به شک می افتم
از تندبادها نه،از خودم
اینکه چه هستم،چه باید باشم،چه شده ام ،چه بوده ام و
چه قرار بود باشم
امشب از آن شب هاست
نمی دانم در هم شکسته ام ،منتظر گلاویز شدن باتند
باد م
هستم ،نیستم و چه هستم؟
در اوج احساسم ، اما شاید این "اوج " ،
" قعر " چیز دگری باشد
همه فکر می کنند از آن سبب که خورشید از شرق طلوع می
کند ، زمان شرق از غرب جلوتر است
اما انگار ،امشب شرق ،دیشب غرب بوده
همیشه بحث شرق و غرب
شمال و جنوب
و هیچ چیز با هیچ چیز آشتی ندارد
همه چیز در تضاد است ،حتی من با من
| لینک نوشته |
همیشه می خواستم بدانم چرا شب ها خوابم نمی برد
"چرا من به این آسانی ها نمی خوابم؟"
"چون به این سادگی ها بیدار نشدم.
چون در بیدار شدن و برخاستنم ،
رنجی است،شوقیست و لذتیست
که به آسانی فرو نمی نشیند تا به خواب روم"
| لینک نوشته |
امروز نامه ای به پدرم نوشتم
نمی گویم " اوج ادبی " بود ، نه!
اوج احساسم
بود
آنچه امشب بر من و او گذشت ،اوج اندوه بود
و اندوه من دو چندان که نظاره گر اندوه او بودم
تمام خواستم یک چیز است
خدایا
حرف هایم را در قلب او حک کن
خدایا
به او چشمانی بده تا مرا ببیند
اولین بار است که برهنه در برابرش ایستاده ام.
عریان از تملق، عریان از دروغ، عریان از هر چیز
جز صداقت جز
قلبم و ندای قلبم
خداوندا
صدایم ا در گوش او بپیچان و ندایم را در قلبش
خداوندا
مریم نبوده ام،اما مریم وار به جهنمت در زمین تبعید
شده ام.
جای من اینجا نبود و استحقاقم غیر از این بود
خداوندا
بنده خالصت نبودم ،اما بنده ات بودم .
بندگی نکردم،کم کردم،می دانم تقصیرکارم
اما گوش به فرمان تو بودم
خداوندا
عجز تو را در اشک های پدرم دیدم و تو نیز عجز مرا در
آنها دیدی
خداوندا
بنده ات را عاجز نفرما که خدایی کردن را شایسته این
نیست
خداوندا
خدایم باش و بگذار بنده ات بمانم
در هر بنده ای هزاران بنده است و برای هر بنده ای
هزاران خدا
بگذار تا خدای قهار را در کنار خدای رحمان ببینم
بگذار همانطور که می گویم،هزار بهاره در یک بهاره،
تورا نیز هزار خدا در یک خدا ببینم و فقط خدا
ساده و بی پیرایه
| لینک نوشته |
هر کسی را حقیست.مثل حق حیات.حق شناخت .حق ایمان.حق کلام.حق مکان....
تورا بر من حقی بود.بسیار حق بود و هست
حق درود و بدرود را بر جا نیاوردم.
شرمسارم
(جبران می کنم)
| لینک نوشته |
و من امروز چه خوبم و چه شاد
من همه شورم و شوق
من به خود مفتخرم
و به تو - مدیونم
و خدایم به تو نیز
دیروز:
به بيگانه ای می مانم
که همه چيزش باخته است
همه چيز يعنی اعتماد و حرمت
امروز:
چه آرامشی در نبودت هست
وقتی که می دانم هستی
و می دانم
می دانم
می دانم فردا بهتر است
فردا زیبا تر است
فردا شیرین تر است
چون آنکه فردایم را می سازد پیشا پیش به من ندا داده است
| لینک نوشته |
دوست داشتن به چه می ماند؟
دل بستن؟
دل شکستن
آشتی کردن
باز از نو قهر کردن
دل سپردن
دل به دست آوردن و هر مهمل کوچه بازاری چه معنا دارد؟
دوستت دارم همین
ساده و بی پیرایه
*****************************************
فکر می کردم جهان دستان من بوده است
همین
فکر می کردم خدا هم بازیم
بالشم ،افلاک
شعر هایم وحی منزل
و نگاهم معجزه
آه دورانی گذشت
چشمانم: گودی بی جان یک نکبت سرا
شعرهایم: مهملات ذهن بیمارم
بالشم ،گورم
.و خدا؟
..
...
...
..
خدایم
باز دورانی گذشت
من منم
چشمانم چشمانم
دستانم دستانم
اشعارم اشعارم
و خدای
..
..
...
...
خدای را به یاد نمی آورم
امروز نمی دانم کدامم
هر سه ام؟
هیچم؟
حال دگرم؟
خویشم ؟
نمی دانم
جمله تکراری حرف تکراری از من است "نمی دانم"
| لینک نوشته |

